
من یک سری حرف دارم که تا امروز نتونستم پابلیک بیانش کنم. شاید بخاطر ترس درونی یا بخاطر حس بدی که وقت اقرار به آدم دست میده؛ اما حقیقت امر اینه که این حرف ها باید مدتها پیش از دهن من بیرون میومد و شاید می تونست یک مقدار از وزن روی شونه هام رو برداره یا حتا معجزهای رخ بده و من رو به روال سابق برگردونه. گذشته من دستخوش اثر انگشت تعداد زیادی از آدم هایی قرار گرفته که زمانی اونها رو دوست میدونستم و از روی سادگی یا از روی خام بودن خودم، نه متوجه رفتار خودم بودم و نه متوجه رفتار اونها. این رفتارها نتیجهش این بود که من از میون اون جمع (به معنای واقعی کلمه) فرار کردم. فیسبوک، توییتر، اینستاگرام غیرفعال .. حذف وبلاگ 5 سالهم و همینطور حذف 12 تا وبلاگ دیگه بعد از اون که بههرطریقی سعی داشتم جای خالی توی...
ادامه مطلب
برای آخرین روز این ماه همین بس که نمادش غیر قابل وصف، روزهایش غیر قابل تحمل، اتفاقاتش غیر قابل پیش بینی و شب هایش همراه با سردرد بود تا که تمام شود خاطرات نداشته ام از شهریوری که هر روزش را با بی رحمی پاره پاره می کنم....
ادامه مطلب
بستنی خورهای تبعیدی روزگار ما آنهایی بودند که دقیقه را غنیمت می شمردند برای ساختن یک خاطره بالای ارتفاعات اصفهان بعد از چند کیلومتر پیاده روی بامدادی با فاز تغییر کلیشه هایی که سراسر دنیایمان را فرا گرفته بود و تضاد را از خود شروع می کردند و توی دهان امت می زدند با آوازهای غیرانقلابی و دست های دستکش پوش کارگران شهرداری که مدام بهم می خوردند از تشویق نیروهای امنیتی که چند صد متر آنطرف تر می توانستند کمین کرده باشند برای کور و کران آن روزها. یک وفتهایی هم که دلمان برای خودمان تنگ میشد شانه به شانه همدیگر می ساییدیم بدور از کانسپت همجنس گرایی که اگر دلت...
ادامه مطلب